دلنوشته های دخترکی تنها


با چشمانی مملو از اشک و بغضی خفته در گلو مینویسم برای قلبی که در چهارشنبه آخر سال آن را به آتش کشیدندو بدون خاموش کردنش رهایش کردند و رفتند.
مینویسم برای دختری که آسمانش را برای تنهایی اش محکوم میکند و میخواهد از خدا که برادر نداشته اش را به خانه پسر همسایه ایی بفرستد که او را اذیت میکند.
مینویسم از دل شکسته ایی که هیچ احیا کننده ایی دیگر نمیتواند قلبی را به او پیوند بزند و آن را به حیات برگرداند.
مینویسم برای دختری که گوش هایش از حرفای دروغی که شنیده بود خون بارید، همان حرفایی که تیشه بر قلبش زده بودند.
پس کی قرار است ان ناجی رهاکنندمان از این ظلمت بی معرفتی ها بیاید و وجودمان را به اعتمادی راستین گرم کند؟
کی قرار است انسان ها تاوان دل هایی که شکسته اند را بدهند تا به همگان ثابت شود که این گناه جرمی نا بخشیدنی دارد.
ای کاش برای کودکانتان شازده کوچولو میخواندید و هرشب زمانی که بر بالینشان رفتن به آن ها متذکر میشدید که به دلی که اهلی کرده اند دیونی دارند.
گرچه به قول پدرم در روزگاری که برادر به برادرش وفا ندارد و اعتماد در میانشان رخت بربسته است تو از دیگر فرزندان آدم چه انتظار داری.
دیگر صفحه را تار میبینم، نکند مردمک چشمانم در دریایی از اشک غرق شده اند‌؟‌‌!

+ تــاریـخ سه شنبه بیست و چهارم اسفند ۱۴۰۰ ساعـت 23:46 به قـلـم محیا |


خیره به چهره ات که در این چهارضلعی بی روح امروزی ترسیم شده است مینگرم.
تصاویر را یکی پس از دیگری رد میکنم و خاطراتمان را از کودکی تا به امروز مرور میکنم؛ همان زمانی که هیچ رویدادی نمیتوانست دستانمان را از هم جدا کند.
به ناگاه چشمانم را بستم، تصویرت بر ذهنم نشست. تصویر چند روزپیشی که تورا رو به روی خودم دیدم اما پشت میزدیگری، باهمان جمعی که روزگاری من هم جزئی از آنها بودم ولی حال....بگذریم این قصه دراز است و مجال گفتن آن نیست.
امان از لحظه ایی که چشمانمان درهم گره خورد و من صدای ضربان قلبم را در آن هیاهو خوب میشنیدم، سرم را از خجالت پایین انداختم.خجالت از چه را نمیدانم ولی سنگینی پلک هایم را که خبراز جاری شدن اشک هایم را میداد فهمیدم و فرار را به قرار ترجیح دادم.
دلتنگی عجیب دلم را چنگ میزد و قلبی که باتمام وجود نامت را درتمام تنم فریاد میزد و خواهان درآغوش کشیدنت بود.
آخرین بار که تورا در آغوش گرفتم را خوب به یاد دارم.فروردین ۹۷بود که کنار ایستگاه اتوبوس درآغوش گرفتمت و بعد از آن دیگر هیچ وقت تورا ندیدم تا همین روز کذایی که دیدمت اما هیچ سهمی دیگر از آن آغوش نداشتم.
تمام راه تا خانه تنهاچیزی که از فکر کردن به آن گریز داشتم تو بودی و تنها چیزی که فکرم را آشفته خود کرده بود هم تو بودی.
از آن روز تا به حال هرکس حال نزارم را میبیند از من میخواهد که یادت را به دست باد بدهم و فراموشت کنم که ای کاش شدنی بود.
در این بیچارگی و ناچاری تنها چاره ام نزدیک بودن میلادت است که من تنها امیدواری ام گفتن تبریک به توست که آن هم به لطف قرار گرفتن در لیست تحریمات باید به نحوی باشد که بیان نشود.
این را بدان و به آن آگاه باش که تورا هیچگاه از یاد نخواهم برد و تا پایان این زندگانی دوست خواهم داشت.

+ تــاریـخ پنجشنبه نوزدهم اسفند ۱۴۰۰ ساعـت 0:3 به قـلـم محیا |


سلام منِ عزیزم
حال این روزهایت چطور است؟
اینجا کسی باتمام وجود برای خوب بودن حالت میجنگد.
شخصی تمام تلاشش را میکند که روزهای تو زیباتراز هرروز سپری شوند.
در لحظاتی که من برایت نامه مینویسم هوای روزهایم ابری ست و هوای شب هایم بارانی ، و توخوب خواهی دانست گذران این ساعات چقدر برای من اَت سخت است.
تو برایم از روزهای آفتابی ات بگو، از رنگین کمان چشم نواز بالای سرت تعریف کن ، از مخمل سرمه ایی شب هایت که ستاره هایش را نقره کوب کرده اند.
منِ عزیزم ! تو را به خدا بخند ؛ باصدای بلند بخند ، بگذار طرح غصه و غم از چهره ات رخت بربندد و چشمانت چهره دخترک شعف را در خود نمایش دهد.
در این وادی وجودت درخت امیدی روییده با ریشه ایی بیست و چندساله اما شاخ و برگ های شکننده ایی که هر آن ممکن است دلشان بپوسد و سبز بر زمین بیوفتند.
و تو خوب آگاهی از تاوان سبز زمین افتادن...
نگران این روزهانباش ، خیالت راحت که حال خوب تو در آن روزها انقدر برایم اهمیت دارد که امید را هر روز تنومندتر می سازم و پایش آرزو میریزم تا هیچ يأسی آن را از زمین جدا نکند. بذر شادی را در زمینش میکارم تا تو گل هایش را برداشت کنی.
ساده و مختصر بگویمت ، تک تک گذران این روزها ارزش حال خوب تورا دارد .
یقین داشته باش که در این کره خاکی کسی به این اندازه برای خوشحال بودنت تلاش نمیکند.
دوست دار همیشگی تو من اَت

+ تــاریـخ چهارشنبه یازدهم اسفند ۱۴۰۰ ساعـت 1:24 به قـلـم محیا