|
دلنوشته های دخترکی تنها
|
قلم در دست میگیرم تا نوزدهمین زادروزم را ثبت کنم اما اینبار کلمات قاصراند از بیان احوالم.
من که هنوز میان خواسته هایم مانده ام حال باید وارد نوزدهمین وادی عمرم شوم.
اعداد بالا میروند و من هنوز در کوچه پس کوچه کودکی ام مانده ام.
سوار بر تاب ارزو ها وچشمانی بسته که دلگرم وجود خدایی ست که میداند هیچ گاه اورا انقدر محکم هل نمیدهد تا از ارزو هایی که بر آنها سوار شده پایین بیوفتد.
هنوز هم مانده ام میان بازی هایی که قرار بود من با اجربه اجر انها خودم را بسازم اما فقط کودکی ام را پشت سر گذاشتم .
گذر لحظه ها منجربه سپری شدن اتفاقاتی میشود که گاهی دلت میخواهد در هرکدامشان سال ها بمانی وگاهی هم دست به دامن ثانیه ها میشوی تا سریع تر سپری شوند
.زادروزم را با کبریتی مزین به آتش پاس میدارم

خسته از روزمرگی ها سوار بر اتوبوس شدم و بنا به عادت روی صندلی نشستم و هندزفری ام را گذاشتم تا میان تمام هیاهوها همان مدت را در ارامش خودم بگذرانم .
گوشم پرشده بود از تمام رفتن ها و نیامدن هایی که هرکدامشان به نحوی مرا در گذشته غرق میکرد.
اتوبوس در ایستگاه ایستاد و دخترکی همراه مادرش سوار بر اتوبوس شد.
تنها چیزی که حواس مرا نسبت به خود جلب کرد قاصدک هایی بود که در دستانش گرفته بود.
انقدر شبیه کودکی ام بود که دلم میخواست تمام افکار کودکانش را بشنوم.
مانند همان زمانی که قاصدک هارا به سوی اسمان میگرفتم و ارزوهایم را زیر لب تکرار میکردم و انها را به طرف خدا میفرستادم.
اما ناگهان باد با نامردی تمام در اتوبوس پیچید و باعث شد قاصدک ها در اتوبوس پخش شوند .
حال دیگر هیچ آرزویی در دستان دخترک نبود تمامش در اتوبوس پخش شده بود و باد حتی اجازه فوت کردن را هم به دخترک نداد.
شاید این باد مامور براورده شدن ارزوهای دخترک بود همان اتفاقی که هیچگاه برای من نیوفتاد.